اوايل اين ماه خبر از نزديک شدن پنج شناور ايرانی به ناوهای جنگی آمريکايی در حال گذر از تنگه هرمز رسید. یک پيام راديويی نيز مخابره شد با اين مضمون که: "منفجر خواهی شد." جرج بوش هم هشدار داد حکومت بنيادگرا و تعدی طلب ايران مشغول استفاده از ترفندهای قديمی خود است و گفت "برای محافظت از متعلقات خودمان، همه گزينه ها روی ميز می ماند". برای يک لحظه، صحنه آماده رويارويی شد. آما يک مشکل وجود داشت: مقامات پنتاگون متوجه شدند پيام ضبط شده مشکوک است و لذا به سرعت از ادعاهای اوليه خود درباره ارسال شدن اين پيام از سوی افسران ايرانی عقب نشستند.
این ماجرا به خوبی سياست آمریکا را در قبال ايران نشان می دهد: دولت بوش درصدد جلب توجه بين المللی به یک خطر آنی است؛ اما زمانی که چشم های بينا از پوشالی بودن آن خبر آگاه می شوند چه؟ سناریویی آشنایی به نظر می آيد، نه؟ داستان حمله قايق های تندرو شبيه اتهامات دستگاه ديپلماسی واشنگتن درباره برنامه پيشرفته تسليحاتی ايران است که در جريان برآوردهای امنيتی ماه دسامبر، نادرست بودن آن مشخص شد.
حتی از ديد نزديکترين هم پيمانان ما، سياست دولت درقبال ايران مانند پريدن از يک بحران خيالی به توهم بعدی است. اما بين تصورات ايالات متحده و ديدگاه بقيه دنيا، واقعيت نگران کننده ای درباره ايران وجود دارد: پرجمعيت ترين و رو به رشد ترين کشور خليج فارس از نظر اقتصادی، توسط رژيمی اداره می شود که منتقدان داخلی را زندانی و شکنجه می کند و در خارج از کشور بذر خشونت و بی ثباتی می پاشد. آنچه ايالات متحده احتياج دارد، در پيش گرفتن يک سياست معقول و پايدار در برابر ايران است که با منافع اقتصادی و امنيتی آمريکا سازگار باشد، حمايت بين المللی را پشت سر داشته باشد و دربرابر تغيير در خاک خاورميانه ايستادگی کند. چنين سيتسمی چگونه خواهد بود؟
برای پاسخ به اين سوال، ابتدا واشنگتن بايد تعيين کند سياست فعلی ما تا چه حد باعث قدرت بخشيدن به جمهوری اسلامی شده است. عليرغم نارضايتی ها از نفوذ ايران در عراق، دولت ما ميليارد ها دلار صرف سرپا نگهداشتن دولتی در عراق کرده که بسياری از دستوراتش را از تهران می گيرد. تهديدات مربوط به حمله نظامی ايالات متحده به ايران، محمود احمدی نژاد را حفظ کرده و به او قدرت داده تا وحدت ملی را فراهم کند. سرنگونی صدام حسين و طالبان هم با کاهش نفوذ ايالات متحده در منطقه همراه شد و به ايران فرصت گسترش نفوذ به اطراف را داد.
آخرين استراتژی بوش، مقابله با ايران از طريق تجهيز رقبای سنی در منطقه، نظير عربستان سعودی و ساير کشورهای خليج فارس، است. اين استراتژی در دوران جنگ سرد هم آزموده شد؛ به اين ترتيب که حتی اگر يک رژيم "سرکش" است، ما از آن حمايت می کنيم ماداميکه در طرف ما است. اما اين روش به کار نمی آيد. واشنگتن در دهه 1980 هم از اسامه بن لادن و هم از صدام حمايت کرد اما بعد از يازدهم سپتامبر، بوش شخصاً اعلام کرد دوستی با دشمنان دشمن ما، آنها را به دوست تبديل نمی کند: در عوض اين باعث بنيادگرايی بيشتر شد. امروز هم نمی توان دولت های عرب را با يک پيشنهاد ساده خريد. آنها درحاليکه از ارتباط خيلی نزديک با واشنگتن خودداری می کنند، روابط و مناسبات خود را با روسيه، چين، هند و ساير رقبا پی می گيرند.
سياست جديد در قبال ايران بايد با اين ديدگاه باشد که هر کشوری که پشت يک مشکل باشد، می تواند پشت يک راه حل هم باشد. هيچ يک از وجوه بحران عراق بدون همکاری ايران قابل حل نيست. واشنگنتن شانس بهتری دارد که نفوذ ايران را در عراق، افغانستان، قلمروی فلسطينيان و لبنان را تعديل کند، تا اينکه بخواهد آنرا متوقف نمايد.
برای اين منظور ما بايد محدوده ابزار سياسی خود را وسيع تر کنيم. به اين معنی که از لفاظی بی مورد درباره اينکه هنوز گزينه استفاده از قوای نظامی "روی ميز است"خود داری کنيم، زيرا اين تنها به باز گذاشتن بيشتر دست تندروها و ناسيوناليست های مذهبی می انجامد. بايد تماس های فرهنگی خود را با مردم ايران گسترش دهيم و حکومت را از طريق اينترنت و صدای آمريکا، دور بزنيم. بايد گفتگوهای سياسی در سطح بالا را در پيش بگيريم و اين چيزی است که دولت بوش تا کنون از انجام آن سرباز زده است. البته طرفداران مذاکره هم نبايد گفتمان را با اعتراف اشتباه بگيرند. ما بايد از مذاکره کنندگان بين المللی درخواست کنيم نظير مورد اتحاد جماهير شوروی در اينجا دخالت کنند و ايران را متعهد به رعايت مسايل حقوق بشر و حل و فصل نگرانی های امنيتی نمايند.
مناسبات با ايران به معنی تضمين بهبود روابط ايالت متحده با ايرانيان و يا ايجاد ثبات بيشتر در خليج فارس نخواهد بود. اما نداشتن اين مناسبات به معنای چيزهای بدتر از اين است. هرچه بيشتر برای تجديدنظر درباره ايران زمان صرف کنيم، شانس بيشتری خواهد بود که بحران بعدی به يک رويارويی تمام عيار تبديل شود.
منبع: تايم – 17 ژانويه