
ژان دانيل
در زمان نوشتن اين مقاله نمي دانم نيکولا سارکوزي چه افکاري را در سر مي پروراند. فقط مي دانم که رييس جمهور ما به توان شخصي خود ايمان دارد و در صدد است تا به نام فرانسه، نقش بين المللي خود را بسط دهد.
اکنون ديگر مسأله آزادسازي پرستاران يا بازگرداندن هموطنان از کشور چاد مطرح نيست. رييس جمهور ما بايد قواعد جديدي را که در روابط خود با "ابرقدرت شماره يک" پيش گرفته تعريف کند و اين درحالي است که جهان نيز به شکلي بنيادي درحال تحول و دگرگوني است.
درحقيقت، اين دگرگوني قبل از هر چيز به ايالات متحده مربوط مي شود. ايالات متحده پس از تخريب ديوار برلين و فروپاشي کمونيسم به تنها ابرقدرت بلامنازع جهان تبديل شد. اين کشور، به عنوان "ژاندارم جهان"، توانست در زماني که نيروهاي عراقي به خاک کويت حمله کرده بودند، قطعنامه اي را به اتفاق آراء در سازمان ملل به تصويب رساند [192 رأي موافق، 2 رأي مخالف و 1 رأي ممتنع]. اين درواقع اولين جنگ خليج فارس بود. به گفته هوبرت ودرين، وزير امور خارجه سابق فرانسه، "امريکا تبديل به ابر- ابرقدرت شده است". آغاز تحولات اين کشور از زمان حملات تروريستي 11 سپتامبر 2001 عليه مظاهر قدرت امريکا بود. اين عمليات به شدت احساسات جامعه بين الملل را برانگيخت. زماني که ايالات متحده تصميم به تنبيه بن لادن، القاعده و طرفدارانش گرفت و به افغانستان حمله کرد، اين تصميم به شکلي گسترده، به جز افکار عمومي چند کشور عربي، مورد حمايت قرار گرفت.
ازطرف ديگر، ايالات متحده در تصميم گيري براي مداخله نظامي عليه عراق و ناديده گرفتن شوراي امنيت سازمان ملل، بار ديگر شاهد قدرت بلامنازع خود بود. آيا کشورهاي اروپايي مي بايست وفاداري خود را نشان مي دادند؟ آيا مي بايست متحد امريکا باقي مي ماندند و نيروهاي خود را به بغداد اعزام مي کردند؟ دولتمردان فرانسوي، البته نه تمامي آنان، اين جرأت را داشتند که به مخالفت با اين رويکرد برخيزند؛ يکي از مقاماتي که از ابتدا موافقت خود را با اين رويکرد نشان داد، وزير کشور سابق و رييس جمهور فعلي بود. نکته بحث انگيز در اين است که اکنون عدم يکپارچگي دولتمردان فرانسوي با کاخ سفيد از ميان رفته، ولي ديگر افکار عمومي امريکا به مانند گذشته نيست.
به واقع چه مسأله اي باعث مي شود تا مواضع نيکولا سارکوزي به مواضع رييس جمهور ايالات متحده نزديک و روز به روز از افکار عمومي امريکا دور شود؟ بي شک پس از فاجعه عراق و تهديدهاي بحران مالي جهاني و به ويژه پس از ظهور قدرت هاي جديد مانند چين، روسيه، هندوستان، برزيل و ايران، ديگر با يک جهان تک قطبي روبرو نيستيم و ديگر مسايل حول منافع يک ملت نمي چرخد.
اکنون اين مسأله در يد تصميم رييس جمهور سارکوزي است که آيا قصد دارد به نام فرانسه در رويکردهاي جديد امريکا، مانند توصيه رودولف گيلياني [شهردار سابق نيويورک] داير بر بمباران ايران، مشارکت کند يا خير. اکنون او مي تواند بين تصميم گيري عجولانه يا موضع گيري عاقلانه يکي را انتخاب کند و اين در حالي است که محمد البرادعي، رييس آژانس اتمي، و نمايندگان اتحاديه اروپا در انتظار دريافت پاسخ تهران نسبت به پيشنهادات شان هستند.
ايهود اولمرت، نخست وزير اسراييل، قبل از سفر خود به پاريس، در کاخ سفيد اعلام کرد که صلح بين اسراييل و فلسطين بايد قبل از پايان دوره رياست جمهوري بوش انجام شود، ولي درخصوص ايران با لحني متفاوت اظهار داشت که مسأله ايران به دولت يهود مربوط نمي شود، بلکه مربوط به شهداي هولوکاست است؛ و اين يعني تلاش براي برانگيختن يک نهضت جهاني عليه ايران. به گفته کارشناسان امر، دولت جمهوري اسلامي تا حداکثر 5 سال آينده به زرادخانه هسته اي دست خواهد يافت. پس در حال حاضر، زمان به نفع دولتمردان اين کشور است و نبايد فراموش کرد که پس از هيتلر، اين اولين باري است که يک رييس دولت با چنين همت و اراده اي سخن از نابودي و حذف دولت ديگري از نقشه جهان مي راند.
امروز دولتمردان ايراني منزوي هستند و هيچ متحدي در ميان همسايگان هم مرز خود ندارند. توان ايجاد اغتشاش آنان در سطوح خارجي، به سوريه، جنبش حزب الله در لبنان و حماس در فلسطين محدود مي شود. ديک چني قبل از گزارش اطلاعاتي امريکا معتقد بود که حمله بايد هر چه سريعتر انجام شود، زيرا از نظر او، همه چيز به سرعت درحال تحول مي باشد. گواه اين تحول را در رفتار ولاديمير پوتين نيز مي توان يافت: او پس از تغيير قدرت در چچن به متحد مجازي چندين کشور عربي و شريک کارآمد چندين کشور نفت خيز تبديل شده است.
ولي ازطرف ديگر، بازهاي اقتدارگراي امريکايي همچنان در تلاش اند تا از فرانسه نيکولا سارکوزي يک شريک براي خود و يک "دشمن قسم خورده" براي ايران بسازند و همچنين اتحاديه اروپا را به تشديد تحريم ها عليه تهران مجاب کنند. ولي با اين حال، جرج بوش به خوبي مي داند که خصومت فرانسه نسبت به ايران نمي تواند به حدي باشد که پاي فرانسه را به ماجراجويي نظامي عليه اين کشور بکشاند. درواقع، همان کساني که جرج بوش را به انجام فاجعه عراق متقاعد کردند، امروز نيز همچنان سياست هاي خود داير بر ايجاد يک اتوپياي خاورميانه اي را دنبال مي کنند.
امروز مهم نيست بدانيم طرفداران مداخله نظامي عليه ايران، چه اهدافي دارند، بلکه بايد بر اين نکته تأمل کنيم که آيا به راستي ايران سزاوار چنين مداخله اي هست يا خير و اينکه آيا جوانب مختلف پيامدهاي اين واقعه با دقت مورد بررسي قرار گرفته اند. اکنون مي توان اذعان داشت که هيچ کس بر روند تکامل اين بحران اشراف ندارد. در صورت حمله به ايران، واکنش جمهوري هاي مسلمان قفقاز چه خواهد بود؟ افکار عمومي کشورهاي عربي و جوامع مسلماني که مقيم کشورهاي غربي هستند چه عکس العملي نشان خواهند داد؟
با کمي توجه و تأمل نسبت به گفته هاي سناتور جو بيدن مي توان به عمق مسأله پي برد: "اگر ما به هدف بازداشتن ايران از دستيابي به چند کيلو اورانيوم غني شده، تصميم به حمله بگيريم، خطرات بسياري را به جان خريده ايم: فروپاشي دولت هاي ناپايدار و بي ثبات منطقه، مانند دولت مشرف، و بدتر از آن، استفاده از بمب هاي آماده پاکستاني عليه هندوستان و اسراييل."
منبع: نوول ابزرواتور، 28 دسامبر