PersianMarin.com Persian Business and Commiunity in North Bay Area

Friday, February 08, 2008

الهي

‏در حالي که مشغول هم زدن آش شله‌قلمکار مطابق نسخه صدساله فاميلي بودم، چشمم به چند روزنامه فارسي‌زبان ‏شهرمان افتاد که روي پيشخوان آشپزخانه ولو بود. از ديدن امضاي نويسندگان رنگ و وارنگ زير مقاله‌ها تنم به گزگز ‏افتاد. با خود فکر کردم مگر من از اين خانمها و آقايان چه کم دارم؟ چرا من مقاله‌نويس روزنامه‌هاي شهرمان نباشم؟ ‏چرا در همه مجالس صحبت مقاله‌هاي جنجالي من به‌ميان نيايد؟

‎هفت قله شهرت در زير پاي‎

‏(1) اين منم، روزنامه‌نگار شهر شما
در حالي که مشغول هم زدن آش شله‌قلمکار مطابق نسخه صدساله فاميلي بودم، چشمم به چند روزنامه فارسي‌زبان ‏شهرمان افتاد که روي پيشخوان آشپزخانه ولو بود. از ديدن امضاي نويسندگان رنگ و وارنگ زير مقاله‌ها تنم به گزگز ‏افتاد. با خود فکر کردم مگر من از اين خانمها و آقايان چه کم دارم؟ چرا من مقاله‌نويس روزنامه‌هاي شهرمان نباشم؟ ‏چرا در همه مجالس صحبت مقاله‌هاي جنجالي من به‌ميان نيايد؟ چرا فخري و پوري را از حرص کور و دق‌مرگ نکنم؟
همان روز آش را براي همسايه‌هاي زبان نفهم دور و بر خانه بردم و آنها اصلاً نفهميدند که اين پيش‌غذاست يا سوپ يا ‏دسر؟

پختن اين آش شله‌قلمکار تخصص واقعي من است و خاله حسودم هفته پيش به‌خاطر اين که در مهماني خانه‌اش جلو چشم ‏همه، دوازده مورد اشتباهش را درباره آش شله‌قلمکاري که پخته بود برشمرده بودم، با من جرّ و من‌جرّي کردکه نگو و ‏نپرس و بالاخره آنقدر کلفت بارم کرد که من شام‌نخورده از خانه خاله قهر کردم و برگشتم خانه و از فرط عصبانيت قلم ‏و کاغذ به‌دست گرفتم و مشغول نوشتن شدم. ولي هرچه سعي کردم ديدم نه، اينکار، کار من نيست. ناچار به زيرزمين ‏خانه رفتم. مقدار زيادي روزنامه و مجلات قديمي پيش از انقلاب از قبيل زن روز، تهران‌مصور، سپيد و سياه، و غيره ‏رويهم تلنبار شده بود. شروع کردم به ورق زدن؛ يک ساعتي وقت صرف کردم تا بالاخره مقاله‌اي به‌قلم يکي از ‏نويسندگان زمان شاه راجع به اثرات انقلاب سفيد توجهم را جلب کرد. با خوشحالي مجله را برداشتم و به طبقه بالا آمدم. ‏پشت ميز نشستم. چند جاي مقاله را بکلي عوض کردم. آخر من در اين کار يد طولايي دارم. زماني هم که در مدرسه ‏انشاء مي‌نوشتم، با همين حقه، بالاترين نمره‌ها را از معلمم مي‌گرفتم. اين مرتبه هم مقاله را طوري تغيير دادم که انگار ‏نويسنده عليه انقلاب اسلامي مقاله‌اي نوشته است.‏

مقاله را همان روز براي يکي از روزنامه‌ها که کر و فري دارد فرستادم. يک هفته‌اي هر روز آن روزنامه‌ را مي‌خريدم ‏تا بالاخره يک روز بعد از بازکردن روزنامه، چشمم به اسمم افتاد. مقاله با تيتر بزرگ و در جاي چشمگيري چاپ شده ‏و در بالاي مقاله سردبير از نويسنده چه تعريف‌ها که نکرده بود. عصر همان روز به يک مهماني عصرانه دعوت ‏داشتيم. هنگام ورود، خانمها کج‌کج مثل آن جانور معروف که به نعلبندش نگاه مي‌کند نگاهم مي‌کردند. و آقايان با تحسين ‏دستم را مي‌فشردند و تبريک مي‌گفتند و از اين که يک چنين نويسنده توانايي ناگهان از زمين روييده است، اظهار تعجب ‏و شادماني مي‌کردند و من خوشحال بودم از اين که بالاخره در روزنامه‌هاي شهرمان تشريف دارم.‏

‏(2) پيش به‌سوي تي.وي
بعد از شام روي مبل لم داده بودم و مشغول تماشاي برنامه سياسي يک کانال ايراني بودم. خانمي با لبهاي کج و کوله‌ که ‏پيدا بود با تزريق چربي باسنش قلمبه و گرد و قلوه‌اي شده است مشغول تفسير سياسي بود. يک دقيقه‌اي به او خيره شدم ‏و ناگهان از جا پريدم و گفتم:‏
Wait a minute
شوهرم گفت:‏
‏«چرا انگليسي بلغور مي‌کني؟!»‏
گفتم:‏
‏«ديگر نمي‌توانم تحمل کنم»‌.‏
پرسيد:‏
‏«چي را نمي‌تواني تحمل کني؟»‏
جواب دادم:‏
‏«اين که من با اين جمال و کمال بنشينم اينجا و اين خانم مفسر سياسي بشود».‏

روز بعد به سوي دفتر يکي از پربيننده‌ترين تلويزيونهاي ايراني راه افتادم. ماشينم را پارک کردم و به سوي شماره محلي ‏که در دست داشتم رفتم. آنچه مي‌ديدم با تصويري که در تصورم بود، جور درنمي‌آمد. چون اينجا يعني شماره 1172 ‏يک گاراژ فکَسَني بود. با اين حال به خود جرأت دادم سنگي از کف کوچه برداشتم و به در گاراژ کوبيدم. بعد از چند ‏ثانيه در گاراژ بالا رفت و من با تعجب مرد مسنّي را ديدم با موهاي رنگ‌کرده نارنجي و سبيلي به همان رنگ با کت و ‏کراوات و شلوار پيژاما. از بسکه هول شده بودم سلام کردم. مردک با دمپايي لخ لخ کنان به طرف من آمد. وسط گاراژ ‏يک ميز بزرگ که روي آن يک گلدان گل و يک ظرف ميوه قرار داشت، به چشم مي‌خورد. روي ديوار پشت ميز يک ‏پرچم ايران به عرض تمام گاراژ به ديوار کوبيده بودند.‏

آقا نگاهي به سرتاپاي من انداخت و پرسيد:‏
‏«چکار داريد؟»‏
گفتم:‏
‏«آمده‌ام جاي آن خانم مفسر سياسي را بگيرم.»‏
خنده تمسخر آميزي کرد و گفت:‏
‏«به‌نظرم شما تازگي از خانه خاله‌تان قهر کرده‌ايد.»‏
با هيجان گفتم:‏
‏«بله، ولي شما از کجا فهميديد؟»‏
گفت:‏
‏«چون من هم همان روز که از منزل خاله‌ام قهر کردم آمدم اين تلويزيون را زدم. در اين شهر هر کس از خانه خاله‌اش ‏قهر کند يک تلويزيون مي‌زند.»‏
گفتم:‏
‏«اتفاقاً من هم هفته پيش سر آش شله‌قلمکار از خانه خاله‌ام قهر کرده‌ام و امروز آمدم اينجا».‏
دستهايش را به‌هم کوفت و گفت:‏
‏«آفرين. پس شما حتماً موفق مي‌شويد»‏
و همان روز جاي آن خانم را به من داد و گفت:‏
‏«ولي ما پولي نداريم که به شما بدهيم. شما بايد خودتان پول خودتان را دربياوريد»‏
پرسيدم:‏
‏«چطوري؟»‏
گفت:‏
‏«ها، شما بايد مثل کنه در دم بقالي‌ها بچسبيد و تا دو تا کيسه برنج و چند بسته باقالي و دو تا شيشه روغن نگرفته‌ايد، از ‏جايتان تکان نخوريد»‏
گفتم:‏
‏«پس قند و چايي چه مي‌شود؟»‏
گفت:‏
‏«هفته بعد برويد به‌سراغ بقالي ديگري براي قند و چايي».‏
گفتم:‏
‏«بسيارخوب، ولي مسأله مهم اين است که من فقط مي‌خواهم مطرح باشم و تشريف داشته باشم. برنج و روغنش را ‏خدمت شما تقديم مي‌کنم»‏
خنديد و دست داد و پرسيد:‏
‏«‏Deal‏»‏
گفتم:‏
‏«‏Deal‏»‏

حالا ديگر براي خودم خانمي شده‌ام. از همه جا ايميل دريافت مي‌کنم، همه از تصوير جذّابم در روي صفحه تلويزيون ‏تعريف مي‌کنند و همچنين از مقالات زيبا و خواندني‌ام.‏

اما هنوز اين براي من کافي نيست بايد مردم صبح‌ها وقتي آن راديو چهل و هشت‌ساعته فارسي‌ زبان راباز مي‌کنند ‏صداي مرا هم بشنوند.‏

‏(3) برنامه شامگاهي
اين دفعه رفتم روي خط يکي از راديوهاي محلي و بدون اين که خود را معرفي کنم شروع کردم به فحش دادن به چند ‏وزير و وکيل و سپهبد و استاد دانشگاه سابق و حتي به روزنامه‌نگاراني که مي‌شناختم يا اسمشان را شنيده بودم.‏

مجري برنامه با شنيدن حرفهاي من در حالي که صدايش از شوق و هيجان مي‌لرزيد گفت:‏
‏«خانم، شما با اين صداي قشنگ چرا در راديو صحبت نمي‌کنيد؟ اجازه بدهيد شما را به رئيس وصل کنم و همين حرفها ‏را براي او بزنيد».‏

رئيس راديو بعد از شنيدن حرفهاي من، با خوشحالي گفت:‏
‏«خدا را شکر که ما شما را کشف کرديم. شما قادر هستيد که با اين صداي قشنگ، پته همه را روي آب بيندازيد. از ‏همين امروز شما را استخدام مي‌کنيم. مخصوصاً که ‌بيان محکم و سرکوب‌کننده شما بي‌نظير است. من برنامه شامگاهي ‏را که خيلي شنونده دارد در اختيار شما مي‌گذارم. فقط توجه داشته باشيد که شعار ما بي‌آبرو کردن مردم است».‏
و من از همان روز، کارمند ثابت اداره راديو شدم. البته بايد بگويم که من از بچگي نوک‌زباني حرف مي‌زدم و اشکال ‏سين، شين داشتم و گاهي هم زبانم مي‌گرفت و به اَه اَه مي‌افتادم و فکر مي‌کنم همين اشکالات تلفظي، کليد موفقيت من شد ‏و حالا مجري برنامه شامگاهي هستم و به اين ترتيب در راديو هم تشريف دارم.‏

‏(4) روي کاناپه‏
ديشب بعد از شام، شوهرم سرگرم تماشاي مسابقه فوتبال از تلويزيون بود. فنجان قهوه را جلويش گذاشتم و به آشپزخانه ‏رفتم و مشغول جمع و جور ظرفها بودم که از صداي فرياد شوهرم به طرف اتاق نشيمن دويدم. ديدم او سر پا ايستاده ‏گاهي فرياد مي‌زند و گاهي روي پاهايش چنان از جا مي‌پرد که فکر مي‌کني قهرمان پرش ارتفاع است.‏
چيزي نگفتم. فقط قلم و کاغذ را برداشتم و در گوشه ديگر اتاق نشستم و مشغول يادداشت برداري از حرکات او شدم. ‏يک بار چنان از جا پريد که فنجان قهوه روي ميز سرنگون شد و او که مرا مشغول يادداشت برداري ديده بود با تعجب ‏نگاهي کرد و گفت:‏
‏«چکار مي‌کني»؟
گفتم:‏
‏«هيچي.»‏
گفت:‏
‏«چي مي‌نويسي؟»‏
گفتم:‏
‏«مشغول نوشتن حالات و يادداشت کردن حرکات و کارهاي تو هستم.»‏
گفت:‏
‏«براي چي؟»‏
گفتم:‏
‏«براي اين که به‌نظر من که روانشناسي خوانده‌ام اين کارها غير عادي است. به‌علاوه مگر من چه چيزي از اين دکترها ‏و فوق دکترها کم دارم که از صبح تا غروب مشغول روانشناسي و روانکاوي مردم در راديو و تلويزيون هستند. فکر ‏کردم من هم به صف آنها بپيوندم و اين کار را اول از همه از تو شروع کنم. حالا راستش را بگو؛ آيا در بچگي «بلايي» ‏سرت نياورده‌اند؟»‏

اول فکر کرد شوخي مي‌کنم. بعد عصباني شد و من گفتم:‏
‏«بفرماييد، دليل اين که اين موضوع صحت دارد اين است که شخص در مراحل اوليه سؤال و جواب به‌شدت عصباني ‏مي‌شود و انکار مي‌کند.»‏
به‌طرف من پريد و يادداشتهايم را از دستم گرفت و پاره‌پاره کرد و من با لبخند پيروزمندانه‌اي گفتم:‏
‏«آفرين بر من که چه روانشناس ماهري هستم.»‏
از آن به‌بعد براي خودم در اينترنت سايتي درست کردم با نشاني:‏
www.malach-moolooch.com‏ (مَلَچ مولوچ دات کام).‏

حالا حسابي کارم گرفته. تلفن خانه مرتباً زنگ مي‌زند و مردم از من تقاضاي کمک مي‌کنند. از من مي‌خواهند که آدرس ‏مطبم را بدهم تا بيايند روي کاناپه‌اي در يک اتاق نيمه‌تاريک دراز بکشند و مشکلات زناشويي و خانوادگي و سکسي ‏خود را با من در ميان بگذارند. آخر مگر چه چيز من از "فرويد" و "يونگ" کمتر است؟‏

تازگي‌ها فکر کرده‌ام چند کتاب درباره روانکاوي بزرگاني مثل مولانا و روابط او با شمس، سعدي و بچه خوشگل مسجد ‏جامع کاشغر، حافظ و آن شيرين‌پسر بنويسم و ثابت کنم که بزرگان ما هم محتاج روانکاو بوده‌اند و حاليشان نبوده است. ‏چطور است؟ مي‌پسنديد؟

‏(5) در قلمرو شعر
چند روز پيش شوهرم کتابهاي اضافي کتابخانه‌اش را گذاشته بود کنار که به دوستداران کتاب هديه کنيم.‏
در حالي که کتابها را در جعبه‌هاي بزرگ مي‌چيدم چشمم به تعدادي کتاب شعر معاصر افتاد. فکري به‌خاطرم رسيد ‏‏"شاعري" چه کلمه قشنگي؛ من هميشه دلم مي‌خواست شاعر باشم و همه مرا به‌عنوان شاعره‌اي سرشناس بشناسند. وقتي ‏هم نوجوان بودم شعرهاي بند تنباني مي‌گفتم و وقتي آنها را براي دوستانم مي‌خواندم تعجب مي‌کردم که چرا آنها شعرهاي ‏مرا نمي‌فهمند. به‌هرحال اين بار تصميم قطعي گرفتم که شاعر باشم. کتابهاي شعر را جدا کردم و به اتاقم بردم. آن شب ‏شوهرم مهمان بود و دير به منزل مي‌آمد. در نتيجه من فرصت کافي داشتم. کتابها را دانه دانه ورق مي‌زدم و شعر مورد ‏نظرم را انتخاب مي‌کردم و در دفترچه‌اي مي‌نوشتم و بعضي کلمات آن را عوض مي‌کردم. مثلاً به‌جاي "خانه" مي‌نوشتم ‏‏"لانه". براي مثال اين شعر را بخوانيد اگر توانستيد حدس بزنيد که در اصل متعلق به کيست، جايزه داريد.‏

بر روي همچو ماه تو او خنده مي‌زند
هرچند ره به عالم عشقش نبرده‌ايم

زيرا چو عابدان سيه‌پوش جوفروش
دور از نگاه خلق شرابي نخورده‌ايم

اي شيخ داغ مُهر نماز از جبين بشوي
حيف است سجده‌اي که ز روي ريا کني

نام خدا نبردن از آن به که روز و شب
بهر فريب خلق خدايا خدا کني

باورتان مي‌شود که اصل اين شعر از فروغ فرخ‌زاد است که در مجموعه «ديوار» با نام «پاسخ» چاپ شده و اصل شعر ‏اين است:‏
بر روي ما نگاه خدا خنده مي‌زند
هرچند ره به ساحل لطفش نبرده‌ايم

زيرا چو زاهدان سيه‌کار خرقه‌پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده‌ايم

پيشاني اَر ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا‏

خوب، مي‌بينيد که کتاب شعر چاپ کردن چقدر آسان است بخصوص اگر ذوق شاعري هم داشته باشي و بتواني تمام ‏اشعار شاعران ديگر را با تغييرات مختصري به‌نام خود چاپ بزني و بگويي ما هم تشريف داريم.‏

‏(6) شب مولانا
ديگ باقلا پخته روي اجاق پلق‌پلق مي‌کرد و بوي سيرابي و کله‌پاچه توي خانه پيچيده بود. ساعت پنج بعد از ظهر بود و ‏چيزي به آمدن مهمانان نمانده بود. با عجله مشغول چيدن ميز شام شدم. مواظب بودم که ترشي سير و گلپر و سرکه يادم ‏نرود.‏

آخر امشب اولين بار بود که شب شعر در خانه من برپا مي‌شد. البته شب مولانا که به‌تازگي بازارش خيلي گرم شده ‏است. خوب من با اينهمه معلومات و کمالات و شهرتي که به‌هم زده‌ام چرا نبايد در خانه‌ام شب مولانا برپا کنم؟
مهمانها به‌تدريج وارد مي‌شدند. حاج آقا اکبر رزّاز و عفت خانم همسرش که با تباني حاجي به‌تازگي به‌علت ليز خوردن ‏روي پوست موز و شکستن لگن در مدخل يکي از فروشگاههاي بزرگ، آن فروشگاه را سو کرده و با پول آن نزديک ‏بورلي‌هيلز خانه‌اي خريده‌اند، ازجمله اولين مهماناني بودند که وارد شدند. حاجي آقا نفس عميقي کشيد و گفت:‏
‏«به به چه بوئي. انگار وارد بهشت شده‌اي و حوريهاي عطر و گلاب زده دوره‌ات کرده‌اند.»‏
بعد نگاهي به اطراف کرد و پرسيد:‏
‏«آقا کجا هستند؟»‏
با تعجب گفتم:‏
‏«کي؟»‏
گفت:‏
‏«همين آقايي که به افتخارشان مهماني داده‌ايد، آقاي مولانا را مي‌گويم.»‏

جوابش را ندادم و به‌طرف مهمان ديگري که وارد شده بود، رفتم. تقريباً همه مهمانان آمدند. اول گلپر و سيب‌زميني و ‏باقلا پخته به‌عنوان اردور سرو شد. بعد تريد آب کله و لقمه‌هاي سيرابي با استکانهاي ودکا به‌سلامتي مولانا بالا رفت. ‏آخر سر هم زولبيا باميه و شله‌زرد بود. يعني يک مهماني کاملاً شرقي و ايراني و مولاناپسند.‏
همه تلوتلوخوران از سر ميز برخاسته به اتاق نشيمن رفتيم که شب شعر را شروع کنيم.‏

حاج مهدي قصاب گفت:‏
‏«حالا که به‌سلامتي مولانا عرقمان را خورديم بايد از خانم مليحه‌خانم... زبانش را گاز گرفت و گفت:‏
ببخشيد، نيلوفرخانم که اسم هنري ايشان است، خواهش کنم که ما را مستفيض کنند.»‏
نيلوفر از جا بلند شد. دور و برش را نگاه کرد. سيني گرد برنجي چاي را که خالي شده بود برداشت و شروع کرد به ‏رِنگ گرفتن و رقصيدن و همه با هم برايش دست مي‌زدند و او مي‌خواند:‏
مولانا مولامون بود
رو پشت بون جامون بود
اي‌واي چه شمسي داشتيم
چه دس لمسي داشتيم
‏«آقا» اومد و بردش
لولو اومد و خوردش

بعد همه دست زدند و قدسي خانم گفت:‏
‏«نگفتم نيلوفر دختر هنرمند باذوقيه که مهمتر از همه ذوق شاعري داره».‏
از اين تعريف اصلاً خوشم نيامد. چون فقط من بايد مطرح باشم و از من تعريف بشود.‏
همه براي نيلوفر دست زدند و هورا کشيدند و به اين طريق شب مولانا در خانه من با شکوه و جلال پايان يافت. و ما هم ‏شديم از آنها که در شبهاي شعر تشريف دارند.‏

‏(7)سخنران رديف اول
چند ماه پيش آقاي منقح‌‌الممالک در 95سالگي دار فاني را وداع گفت.‏
من رفته بودم اداره روزنامه که مقاله‌اي براي درج در روزنامه به سردبير بدهم. اعلان ختم آقاي مؤدب‌المماک اينطور ‏نوشته شده بود:‏
‏«با کمال تأسف فوت نابهنگام مرحوم مغفور جناب آقاي منقح‌‌الممالک را به‌اطلاع مي‌رساند».‏
برآشفته به سردبير گفتم:‏
‏«آقا جان، اين که مرگ نابهنگام نيست اين مرگ «با بهنگام» است.»‏
آقاي مدير نگاه تحسين‌آميزي به من کرد و گفت:‏
‏«احسنت؛ واقعاً شما نابغه هستيد. اولاً مي‌دانيد که ايشان حق بزرگي به گردن روزنامه‌نگاري ايران دارند. در گذشته ‏مقالات تقريباً اغلب نويسندگان روزنامه‌ها از زير دست ايشان رد مي‌شده.»‏
در برابر تعجب من افزود:‏
‏«بله، آن مرحوم پنجاه و اندي سال مصحح چاپخانه‌ها بوده و به اين دليل همه روزنامه‌نويسها و ادبا و شعرا بايد زير ‏اعلان ترحيم او را امضا کنند و شما هم اگر مايليد مي‌توانيد زير اعلان را امضا کنيد.»‏
گفتم:‏
‏«ولي من مي‌خواهم نفر اولي باشم که امضا مي‌کنم.»‏
سردبير تأملي کرد و گفت:‏
ولي خانم، امضاها به‌ترتيب حروف الفبا خواهد بود و اسم شما تقريباً در آخر اعلان خواهد افتاد چون اسم شما حبيبه ‏ياسري يميني است.»‏
گفتم:‏
‏«اختيار داريد. اولا بودن اسم من باعث افتخار خانواده ايشان و اهل مطبوعات خواهد بود. گذشته از اين، اسم من بايد ‏حتماً زير اعلان باشد آن هم به‌صورت اولين نفر امضاکننده.»‏

بعد از جرّ و بحث با سردبير، ناگهان فکري به‌خاطرم گذشت و گفتم:‏
‏«اصلاً مي‌دانيد، من از همين الان اسمم را عوض مي‌کنم. از اين به‌بعد اسم من آباده آباداني خواهد بود. مگر نه اين که ‏بسياري از هنرمندان اسم خديجه را به پروانه و رقيه را به فرشته تبديل کرده‌اند و اسم عوض کردن برايشان آسانتر از ‏لباس عوض کردن بوده است. همين الان هم آگهي تغيير نامم را مي‌نويسم و مي‌دهم به دستتان». با انتخاب اسم جديد، اسم ‏هيچکس نمي‌تواند قبل از اسم من بيايد.‏
بلافاصله قلم به دست گرفتم و نوشتم:‏
آگهي گزينش نام نوين

اينجانب حبيبه ياسري يميني بنا به‌ملاحظات ادبي، سياسي، اخلاقي، ناموسي، تاريخي... از اين تاريخ نام خود را به "آباده ‏آباداني" تغيير داده‌ام. مراتب جهت اطلاع کليه دوستان و آشنايان و مراجعين اعلام مي‌شود.‏

و به اين ترتيب نفر اولي شدم که اسمم زير اعلان ختم آقاي منقح‌‌الممالک، آباده آباداني گذاشته شد و در عين حال به ‏سردبير توصيه کردم که مرا به‌عنوان سخنران اول در روز ختم "با بهنگام" آقاي منقح‌‌الممالک به فرزندان ايشان تحميل ‏کند.‏

سخنراني کردن حالا شده است کسب و کار بي جيره و مواجب بنده؛ و چون سخنرانان به‌ترتيب حروف الفبا صحبت ‏مي‌کنند حالا در مراسم عروسي و عزا من حرف اول را مي‌زنم. در گردهمايي‌هاي سياسي اين من هستم که حتي پيش از ‏خانم يا آقاي کارگردان مجلس، نطق‌هاي ملي، ميهني مي‌کنم و از حاضران هورائي مي‌گيرم؛ از طرفي چون بايد همه جا ‏و در همه حال تشريف داشته باشم، يک ليموزين با راننده کرايه کرده‌ام که تمام بيست و چهار ساعت در اختيار من باشد. ‏در داخل ليموزين همه جور لباس از مشکي مجلس ختم تا ميني‌‌ژوپ رقص باباکرم در مجلس عروسي، حاضر است. ‏تازگي‌ها چند خطبه عقد هم دست و پا کرده‌ام که به‌مناسبت نوع عقد و عروسي مي‌خوانم. فرضاً دختر و پسري را که از ‏ترس بالا آمدن شکم دختر و آبروريزي، تن به ازدواج داده‌اند چنان مريم و عيسايي معرفي مي‌کنم که حتي بابا ننه ‏عروس و داماد از پاکدامني و عفت و عصمت نور چشمان که بندشان به حرام باز نشده به گريه مي‌افتند. گاهي هم سعي ‏مي‌کنم در مجالسي که ممکن است فضلا و ادبا حضور داشته باشند و عقلشان به مسائل مهمي که مبتلابه غربت‌نشينان ‏است مثل "ضرورت حفظ فرهنگ باستاني ايران در غربت" يا "خطر اضمحلال زبان فارسي در نسل سوم مهاجران" يا ‏‏"اشکالات زبان معاشقه در ادبيات فارانگليسي" نرسد، حرفهايي بزنم. بالاخره اين دانشمندان از خود راضي را يک نفر ‏بايد هدايت کند و با "تکنولوژي پست‌مدرن فرامفهومي آي‌تيوپ آشنا کند."‏

نوشتن متن آگهي هاي ترحيم و تسليت و عقد و عروسي و بازگشت از سفرهاي دراز هم ازجمله تخصصهاي من است. ‏حالا تا يک نفر عمرش را به شما مي‌دهد يا براي پسرش عقدکنان مي‌گيرد، تلفن خانه من يک لحظه از صدا نمي‌افتد. ‏همه به‌التماس مي‌خواهند در اعلاني که من مي‌نويسم اسمشان گذاشته شود و نامشان از راديو تلويزيونها به‌گوش برسد و ‏من به همه تذکر مي‌دهم که ترتيب قرار دادن اسامي، يک ترتيب الفبائي است که ما که متمدن و فرنگي شده‌ايم بايد آن را ‏رعايت کنيم. مخصوصاً وقتي بزرگترها ايراد مي‌گيرند که "بزرگي گفته‌اند، کوچکي گفته‌اند و اسم بزرگترها بايد اول ‏بيايد."، خيلي راحت مي‌گويم:‏
‏«آقا، شتر هم خيلي بزرگ است پس بايد اسم او را اول گذاشت.»‏

من حالا کلانتر شهر شده‌ام و از اين که به هفت قله شهرت رسيده‌ام و همه جا تشريف دارم، خيلي از خودم و تحسين و ‏تعجب تمام آدمهايي که مغلوب و مجذوب حرف زور مي‌شوند لذت مي‌برم. ‏


PersianMarin News Archive